دیگه خودمو نمی‌شناسم

از وقتی که بچه بودم به خاطر کار پدرم که برنامه نویسی می‌کرد کامپیوتر تو خونمون بود و خب همیشه با خراب کردن و پاک کردن کدهاش بچگیمو گذرونم. یکم که بزرگتر شدم تقریبا ۴ سالl اینا بود که دیگه یاد گرفته بودم تو اینترنت بچرخم مامانمم کمکم می کرد چون نوشتن بلد نبودم ولی چیزی که خیلی خوب یاد گرفته بودم نصب بازی بود هر دفعه بابام از همکاراش cd بازی میگرفت و میاورد منم همشونو نصب می کردم و کلی بازی می‌کردم می‌دونستم باید چی کار کنم تا یه چیزی درست بشه ولی سواد خوندنشو نداشتم از همون موقع بود که فهمیده بودم همه چیزو به صورت تجربی یاد می‌گیرم ولی خواندن برام عذاب بود حتی بعد از اینکه سواد خوندن و نوشتن یاد گرفتم هم فارسی هم انگیلیسی باز هم کارامو همینجوری پیش می‌بردم حتی الانشم با ۲۲ سال سن همینطوریم:)))

خلاصه که از همون موقع‌ها آرزوی اولم این بود که خواننده بشم و آٰزوی دومم این بود که برنامه نویس و بازیساز بشم به اولیه نرسیدم به خاطر جبر جغرافیایی ولی به دومین ارزوم رسیدم البته بعد از این چند سالی که پا تو این کار گذاشتم خیلی برام سخته خودمو برنامه نویس معرفی کنم هرچی هم بیشتر می‌گذره برام سختتر میشه تا الان که فکر کنم همون یه درصد اعتماد به نفسمم از بین رفته.

نزدیک به دو سال کار کردم همزمان با اینکه دانشجو هم بودم (و هستم) پیدا کردن کار سخت بود ولی به هر حال یه کاری پیدا کردم و مشغول شدم خدایی یه سال و نیم اولش واقعا سعی می کردم یعنی مطالعه و تمرین و فلان ولی بعدش روند از بین رفتن اعتماد به نفسم مثل برق وباد سرعت گرفت تا الان.

خب واقعا به این نتیجه رسیدم که این کار من نیست و هیچ استعدادی توش ندارم واقعا هیچ حوصله‌ و ذوقی برای نوشتن یه خط کد ندارم حتی به این فکر می‌کنم که این واقعا کار من نیست این اون چیزی نیست که همیشه می‌خواستم و این حس که دیگه خودمم نمیدونم کی هستم و استعدادم چیه داره افسرده‌ام می‌کنه.

راجب بازی سازی هم این چند روز کلی اگهی دیدم برای کارآموزی ولی نمیدونم برم یا نرم ٬اگه توی اون هم هیچ استعدادی نداشته باشم چی ٬اگه فقط بیشتر و بیشتر خودمو ناامید کنم چی همه این فکرا دارن دیوونم می‌کنن.

به قول معروف از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که پول هم خیلی قضیه مهمیه و اینکه تو این کشوری که هر دقیقه از دقیقه قبلش وحشتناکتره فکر اینکه برم دنبال علاقم با روحیه خوب ولی معلوم نیست پول دربیارم یا نه هم واقعا عصبیم می‌کنه. مخصوصا اینکه به دانشجوها کار نمیدن و همونی هم که پیدا می‌کنی باید دو دستی بچسبی واقعا نمی‌دونم چی کار کنم:((

نوشته دیگه خودمو نمی‌شناسم اولین بار در ویرگول پدیدار شد.

گردآوری توسط ایده طلایی

دیدگاهتان را بنویسید