حرف های پوچ ذهنم…

حرف زدنم میاد ولی تا دور دست‌ها هیچکس نیست….

دورمو زیادی خلوت کردم…

البته آرامش به هر چیزی می‌ارزه ها…ولی خب اگه حرف نزنم خفه میشم.

به همین خاطر میخوام یکم از حرفایی که تو دلم مونده و شایدم هیچ ربطی به شما نداره رو اینجا بگم بلکه راحت شم…

من تو این روزای کرونایی

چند ماه پیش میخواستم شروع کنم درس بخونم برای کنکور که دندون‌پزشکی قبول بشم. بعد فکر کنم دو روز بعدش دندونم درد گرفت و رفتم دکتر. به دکترم گفتم الان دیر نیست من بخوام شروع کنم از اول بخونم؟ گفت دیر که نیست ولی تو با این جسه ظریفت نمیتونی دندون بکشی که :))

گفتم نه خب خودمو تقویت میکنم -_-

گفت نگاه کن دستاتو، با اینا فقط باید پیانو بزنی…

تو دلم گفتم آره پیانو خیلی خوبه، پولشم خوبه.

منم فقط بهر تماشای جهان اومدم.

این موضوع و اینکه کنکور تجربی واقعا سخت شده باعث شد که بخوام برم سراغ یه راه بهتر برای پول درآوردن …یعنی طراحی وب(البته هنوز نمیدونم که این راه بهتره یا نه..ولی خب.باید ببینم آخرش چی میشه)

ای کاش یکم سهمیه داشتم… ):

از همه‌تون بدم میاد…

دلم میخواد جمع کنم برم. از اینجا، از توییتر، از اینستاگرام، از تلگرام، از وبلاگم، از واتس‌اپ، از اتاقم، از خونه‌مون، از شهرمون، از ایران…

دیگه کلافه شدم بخدا

یه حس مزخرفی دارم که نگم براتون.

یه چیزی شبیه برزخ. معلق بین زمین و آسمون…

مثل یه آونگ.نه خوشحالم و نه ناراحت

بعضی وقتا خیلی حالم خوبه (کاملا بی دلیل) بعضی وقتا هم عین الان خنثی میشم و حوصله هیچی رو ندارم(کاملا بی دلیل تر /: )

خب دیگه بسه…حوصلم سر رفت…

راستی به وبلاگمم یه سر بزنید nawoonak .فلسفه های پوچ زیادی برای گفتن هست |:


نوشته حرف های پوچ ذهنم… اولین بار در ویرگول پدیدار شد.

گردآوری توسط ایده طلایی

دیدگاهتان را بنویسید