این آخرین نفر

از همون بهمن ماه ۱۳۶۷ که به عنوان آخرین عضو خانواده پا به این کُره‌ی خاکی گذاشتم، ماجراهای پر فراز و نشیب زندگی یک «آقا محسن» شروع شد. از همون کودکی هیچ وقت دوست نداشتم خلبان بشم؛ با اینکه به ماجراهای مرموز پلیسی علاقه وافر داشتم، اصلاً خودم رو توی لباس آقا پلیسه تصور نکردم.

عکس از FlatIcon

علاقه‌ی من به رشته برق با ورود اولین میخ به پریز آغاز شد و با پروژه وسیع آب‌پاشی با شلنگ روی تنها پریز موجود توی حیاط خونه پدری نموّ یافت!

شاید ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم که زحمات و آموزش‌هایم در حوزه‌ی برق به بار نشست و با تعویض سیم کشی کامل خانه مادربزرگم توانستم اثبات کنم به جز درست کردن شر و بدبختی برای خانواده، هنرهای دیگری هم دارم. البته این هنرنمایی‌ها محدود به دنیای الکتریسیته نمی‌شد؛ توی همین ایام، اولین رتبه‌ی رسمی خودم رو در حوزه نویسندگی کسب کردم. این هنر کمک بزرگی به تئاتر های طنزی که توی مدرسه می ساختیم می کرد.

علاقه وافر به برق در همان اوایل نوجوانی من رو به سمت الکترونیک و دنیای بزرگ کنترل کشاند اصلاً فکرش رو هم نمی کردم دنیای کنترل اینقدر بزرگ باشه اینجا بود که رباتیک به کمک آمد و من را با دنیای دیجیتال هم آشنا کرد. شاید قابل باور نباشه منی که اصلاً علاقه‌ای به کامپیوتر نداشتم و حتی ترجیح می‌دادم شنیدن موسیقی رو از طریق واکمن و دیسکمن انجام بدم، یهویی شروع به یادگیری کامپیوتر کردم! اون هم از چه مسیری؟ جالبه! من آموزش کامپیوتر رو با یادگیری زبان زیبا و گویای اسمبلی آغاز کردم! جذابیت های زبان اسمبلی به حدی بود که به طرفة‌العینی سخت‌افزار کامپیوتر رو هم یاد گرفتم و توی یک شرکت فروش سخت افزار مشغول به کار شدم.

زبان اسمبلی که خیلی ازش ممنونم! – عکس از TECH GEEK

نمیدونم دقیقا چه اتفاقی من رو از سخت افزار به علم زیبا و جذاب نرم‌افزار کشید، اما مطمئنم شناخت شبکه و قابلیت هاش روی این «چرخش استراتژیک» بی تاثیر نبود و اینطور شد که بعد از یادگیری زبان‌هایی مثل پاسکال و Basic و C و ++C و… (که زبان‌های مُدِ روزِ آن زمانِ ما بود) با سیستم‌عامل دوست داشتنی لینوکس و فلسفه عمیقی که پشت آن بود(یعنی Open Source) آشنا شدم! این آشنایی مصادف با ورودم به دانشگاه بود جایی که متوجه شدم آدمی‌زاد چقدر می‌تونه حقیر باشه! جایی که بهترین‌ها و احمق‌ترین‌ها دورِ هم جمع می‌شن! جایی که عده‌ای با کوله‌باری از دانش ازش بیرون میان و عده‌ای با کوله‌باری از تکبر! بگذریم…

گیج شدید؟ من هم! توی همه این سال‌ها همیشه یک گمشده مهم داشتم که باعث می شد به هر رشته ای سرک بکشم حتی سوال بزرگ ذهنم این بود که علاقه به Full Stack Development و نجاری و داده‌کاوری و معماری و نویسندگی و فیلم‌سازی و… چطور میتونه تو یک آدم جمع بشه؟؟

اواخر دانشگاه به جواب سوالم رسیدم عشق به ساختن و به وجود آوردن نخ تسبیح همه این علائق ظاهراً متفاوت بود همین عشق هم باعث شد تا سال‌های بعد همه داشته‌هام رو رها کنم و علی‌رغم توصیه‌های محافظه‌کارانه اطرافیان، با تدوین مستندات یک ایده خلاقانه مدیریت یک استارتاپ رو توی همین حوزه به عهده بگیرم؛ مجموعه ای که هر چند بعد از چند سال کار در نهایت به تعطیلی کشیده شد اما این شکست ظاهری رو جزو مهم ترین موفقیت های زندگی حرفه ای میدونم…

حالا من هستم با مجموعه‌ای از تجربیات، شکست‌ها و موفقیت‌ها و البته کوله‌باری از ندانسته‌ها که شاید شلوغی‌های این سال‌ها باعث شده بود فرصتی برای تدوین و مستند سازی آنها نداشته باشم، اما الان تلاش دارم به هر شکل شده این اجزای ناپیوسته رو کنار هم تدوین کنم. به امید اینکه از این طریق بتونم به جواب سوالات فراوانم هم برسم

نوشته این آخرین نفر اولین بار در ویرگول پدیدار شد.

گردآوری توسط ایده طلایی

دیدگاهتان را بنویسید